عشق جایش تنگ است!

نامه ای در جیبم...

                و گلی در مشتم...

                        غصه ای دارم با نی لبکی...

سر کوهی گر نیست...

               ته چاهی بدهید...

                       تا برای دل خود بنوازم...

عشق جایش تنگ است!

/ 5 نظر / 8 بازدید
Sarina

سرکوهی گرنیست ته چاهی بدهید.... چقدرزیبانوشتی دعوتی به امپراتوری مترسکها.البته وبلاگ من مثل وب شماپرمحتوانیست.

سفید مثل شب

[گل][گل][گل] سالها نوشته قسمت درباره وبلاگم این بود: شب خیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هرجا که بود دری به شب در بندند الا در دوست که به شب باز کنند دوست دارم به عنوان آخرین یادگاری این دو بیت یادتون باشه. آقا جون خدا بیامرزم می گفت خواهرشون،خانوم ماه.سحر های ماه رمضون می رفتند رو بوم خونه و فانوس بدست این ابیات رو می خوندند... دوست داشتم اینجا سفید باشم. "سفید مثل شب". اما حیف.حیف که به قول نادر ابراهیمی:آنان که تا سپیده صبح بیدار می منشینند ستایشگران بیداری نیستند. و حالا شاید،شاید اینجا بدون من... شب از من و تصویر پروانه ها خالی است. بخاطر همه چیزم ازتون عذر می خوام و بخاطر همه چیزتون ازتون ممنوم. ببخشیدم.حلالم کنید،دعایم کنید. که من چون سائلی سخت مسکین این سه کیمیایم. .........بخواب هلیا.دود دیدگانت را آزار خواهد داد. ................ آمدیم،نبودید،رفتیم وعده ما بهشت. [گل][گل] نامه تمام.

محدثه

حالم را که می پرسند می گویم رو به راهم ... نمی دانند که رو به راهی هستم که تو رفته ای ...

محدثه

وقتی چترت خداست , بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد ... لحظه هایت آرام .

مندی

قناری عشق جایش تنگ است...... مثل دل من....[ناراحت]