نیامدن

تابستان را که داغ نیامدن کردی

پاییز را سرد نبودن نکن؛

گناه دارد...

افشین صالحی

/ 3 نظر / 32 بازدید
محمدی

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر تهیه به دستور می شود که جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دور دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یک باره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هر چه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود تقدیم به شما

من ایرانیم

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد ؟