خدا را دیدم

نیم ساعت پیش،

خدا را دیدم

که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان

در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،

آواز که خواند تازه فهمیدم

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام.

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
سعادت

به منم سر بزن.راضی به تبادل لینک هستی؟پس لینکم کن.اگه اومدی بهم بگو چطور لینکت کنم؟

محمدی

دلم صبور باش، گفته بودم دل مبند، مهربانی چشم های زیبایش سرابی بیش نیست! نور چشم هایش، به خیالت تورا از تاریکی سیاه تنهایی بیرون کشیده! دیدی دلم، دوباره در سیاهچاله ی غم دست و پا میزنی!

محمدی

ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ… ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ… ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺭﺯﻭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺭﻕ ﻭﺭﻕ ﺷﻌﺮ ﮐﺮﺩﻡ… ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ….. ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ” ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺶ “ﺍﻭﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻫﺴﺘﻢ… ﻓﻘﻂ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ… ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺍﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ!…

محمدی

گاهی گردش پرگار تقدیر در دست تو نیست… باید بنیشینی و نظاره کنی … اما “مرکــــــــــــــــز” را که درست انتخاب کرده باشی، و “دلت قرص باشد”… دیگر هر چه می خواهد بچرخد …

محمدی

باید بباریم ! پیش از آنکه باران ، چتر باد برده ی چشمانمان را خیس کند ! و خوابهای نیامده ، عزادار پلک هایمان باشند... . چقدر برای باران دلتنگ باشیم ؟ وقتی که جز سنگ نمی بارد !