سایه ی هما

به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد

ز آشنا نفس آشنا دریغ نکرد

چو غنچه تنگ دلی هرگزش مباد آن گل

که بوی خوش ز نسیم صبا دریغ نکرد

صفای آیینه ی روی آن پری وش باد

که با شکسته دلان از صفا دریغ نکرد

جفا ز بخت بد خویش می کشم من زار

وگرنه یار به من از وفا دریغ نکرد

حبیب من چه بهشتی طبیب مشفق بود

که دید درد مرا و دوا دریغ نکرد

همیشه بر سر او سایبان دولت باد

که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد

چه بخت بود که آن سر کشیده سرو بلند

ز آب دیده ی من خاک پا دریغ نکرد

بر آستان نظر اشک پرده دار دل است

بیا که دیده ی من از تو جا دریغ نکرد

از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز

که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد

/ 3 نظر / 6 بازدید
sam

بـــــــــــآور کـــن خـ ـیلی هــــآ خـ ـ وآستند نبودنـــت رآ پُر کــنند! امــــآ نشــد مـــآهی صیــــد شـ ـ ده رآ هـ ـر چه قـدر میخــوآهی در آب رهــآ کــن! دیگــــر چـ ـ ه فـآیده؟وقــــتی مــرده اسـت..

علیرضا

وبت قشنگه.لینکیدمت.توهم منو با اسم شیطونک بلینک.مرسی