نباشی !

black-and-white-blonde-girl-hair-nature-princess-Favim.com-44207

 

نباشی؛

برایِ من هیچ اتفاقی نمی‌افتد!

فقط موهایِ صورتم سفید می‌شود

موهایِ سَرم می ریزد

وَ سال یکهو خیلی می‌شود.

/ 6 نظر / 5 بازدید
من ایرانیم

به خیابان برو دستِ یکی از این آدمهای سیاه و سفید را بگیر و میهمانش کن به یک تانگو ی خیابانی گورِ پدرِ عشقهای باکره گورِ پدرِ روزهای رنگی گورِ پدرِ انتظار گورِ پدرِ تنهایی صداقت تا چه حد ؟؟

زیتون

[فرشته] هرچی که سنگه مال پای لنگه ! نه !! هرچی که تلخه مال مرض قنده !!!(قسمت دوم)چرانبایدداروبخوریم !! اثرتنیدگی مزمن [استرس یافشارعصبی بیش از30%]براندام جسمی(جدول /کارل کوپر) اندام – حالت(فشارمزمن) برمغز - سردرد ومیگــــــــــرن خلق - هیجان وازدست دادن مایعات بدن (که رنگ ادرار مایل به قرمز میگردد درحالیکه طبع تر داریم ورنگ طبیعی طبع تر مثل آب بی رنگ است باید باخوراکی های گرم وخشک طلائی کنیم ) عضلات - کشش عضلانـــــــــــــــــــــــــــــی ودرد عضلانی برقلب - افزایش فشارخون ودرد سمت چپ قفسه سینه ریه ها - سرفـــــــــــــــــــــــــــــه وآســــــــــــــــــــــــــــــــم معده - سوزش سردل وسوء هاضمه وایجاد زخم معــده و... روده ها - دل درد ویبوست یا اســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهال مثانه - تکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــررادرار وبروز علائم پروستات اندام جنسی- نامنظم شدن وتشدید خونریزی ودردهای دوران قاعدگی و عقیمی پوست - دانــــه های ‌پوستی و... بیوشیمی - خستگی ‌زیاد(منبع :* زندگی بااضطراب ـ کارل کوپر و...(ترجمه : ماشاء الله مدیح

محمدی

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن را بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن را بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی، دیر. و پرواز را بیاموز، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها، از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را به یاد نداشتند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. درود بر تمام همنوردان……… سلام..........

محمدی

نترس حــــوا ….. سیب را با عشق گـــــاز بزن…! آدم بی عشـــــــــــــــق،لیـــاقت بهشـــــــت را نــــــــــــــدارد………