کودکی

به خانه می رفت

با کيف

و با کلاهی که بر هوا بود

چيزی دزديدی ؟

مادرش پرسيد .

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت .

و برادرش کيفش را زير و رو می کرد

به دنبال آن چيز

که در دل پنهان کرده بود .

تنها مادربزرگش ديد

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود...

مرحوم حسین پناهی

/ 3 نظر / 5 بازدید
من ایرانیم

چیزی دارد تمام میشود چیزی دارد آغاز میشود ترک عادهای کهنه و خو گرفتن به عادتهای نو این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام می دانم و نمیدانم. حسین پناهی

محمدی

سلام بسیار عالی مثل همیشه

محمدی

سلام ببخشید رشته تحصیلی شما چی هستش؟