قصه شيرين

مهرورزانزمانهایکهن

هرگزازخويشنگفتندسخن

کهدرآنجاکهتويی

برنيايددگرآوازازمن

ماهماينرسمکهنرابسپاريمبهياد

هرچهميلدلدوست

بپذيريمبهجان

هرچيزجزمبلدلاو

بسپاريمبهباد

آه …

بازايندلسرگشتهمن

يادآنقصهشيرينافتاد!

بيستونبودوتمنایدودوست

آزمونبودوتماشایدوعشق

درزمانیکهچوکبک

خندهمیزدشيرين

تيشهمیزدفرهاد

نهتوانگفتبهجانبازیفرهادافسوس

نهتوانکردزبيدردیشيرينفریاد

کارشيرينبهجهان ،  شوربرانگيختناست

عشقدرجانکسیريختناست

کارفرهاد ، برآوردنميلدلدوست

خواهباشاهدرافتادنوگستاخشدن

خواهباکوه

/ 1 نظر / 8 بازدید
تارا

همین که قاصدکی را ، فوت کنی تا عطر نفس هایت را با خود بیاورد برای دلم کافیست ! . . . . . ولی خوب اگه بیای و نظر هم بدی چه بهتر [نیشخند]