پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته  بودند

زودتر از تو ، ناگفته ها  را

با  زبان نگه گفته بودند.

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی !

می رهیدی !

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی ،

میکشیدی ...

آخرین بار ،

آخرین بار

آخرین لحظه ی  تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو ؟

کیستی تو ؟

 

/ 1 نظر / 19 بازدید
محمدی

بهار که بیاید دیگر رفته ام… بهار ، بهانه ی رفتن است. حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیبا تر است ،ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگ ریزه های طلب… سلام….