گذرگاه زمان

در گذرگاه زمان،

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد..

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند !

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
محمدی

همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما بهر یک جرعه می، منت ساقی نکشیم اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما