از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

مرغ باران میکشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ ... 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه در نجوای خاموش است عابر:

- خانه ام، افسوس!

بی چراغ وآتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

/ 3 نظر / 13 بازدید
پاییزفصل زیبا

باران ..... بــا آنكه زاده ابــری سیــاه و دلتنگـــ هستی امــا چـه باطراوتــــ و روح انگیــزی ..... با دیدنتـــ فهمیــدم می تـوانــ از دل سیــاهی، سفیـدی نیــز طلـوع كنـد همـانطور كـه از شبـــ ، روز زاده می شود پس ایمــان دارم : از دل این دلتنگی هــای امروزمـــ نظــاره گــر فــردایی روشن خواهـــم بــود .... [گل][گل][گل][گل]