ستاره کور

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان ،  رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه .

در گریز ازین زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بدسرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت

می روم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا ترا دوباره مهربان کنم

این زمان نشسته بی تو با خدا

آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم ؟کجا روم ؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار

تا لبم دگر نفس نمی رسد

ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی

ناله ای از ین قفس نمی رسد

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
تنهای ازیادرفته

گاه یادِ همان چند ستاره‌ی دور که می‌افتم دور از چشمِ تاریکی می‌آیم نزدیکِ شما کمی دلم آرام بگیرد خیالم آسوده شود جای بعضی زخم‌ها را فراموش کنم اما هنوز نگفته: ها! باد می‌آید. با این حال تو خودت قضاوت کن من هنوز هم بدترین آدم‌ها را دوست می‌دارم. [گل]

تنهای ازیادرفته

نه زمين‌شناسم نه آسمان‌پرداز گرفتارم گرفتار چشم‌هاي تو يک نگاه به زمين يک نگاه به زمان زندگي من از همين گرفتاري شروع مي‌شود سبز آبي کبود من چشم‌هاي تو معناي تمام جمله‌هاي ناتمامي ست که عاشقان جهان دستپاچه در لحظه‌ي ديدار فراموشي گرفتند و از گفتار بازماندند

تنهای ازیادرفته

مثل یک گوی در انتظار ضربه‌ی چوگان از دیدن تو می‌ترسم می‌ترسم از پروازی که مرا از تو دور می‌کند تا در زمین دیگری بنشاند