تاوان عشق !

524dea8448d5b90ea2c3287c

غمت

را به‌ من بده .

دلت را

به هر‌که می‌خواهی .

عشق ،

تاوان سنگینی دارد !

[ ۱۳٩٢/۱٢/٧ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

نباشی !

black-and-white-blonde-girl-hair-nature-princess-Favim.com-44207

 

نباشی؛

برایِ من هیچ اتفاقی نمی‌افتد!

فقط موهایِ صورتم سفید می‌شود

موهایِ سَرم می ریزد

وَ سال یکهو خیلی می‌شود.

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

گذرگاه زمان

در گذرگاه زمان،

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد..

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند !

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

گاهی وقت ها !!

 

گاهی وقت‌ها

دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی

دوستش بداری

وَ برایش چای بریزی !

گاهی وقت‌ها

دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی

بگویی سلام،

می آیی قدم بزنیم؟!

گاهی وقت‌ها

دلت می‌خواهد یکی را ببینی

بروی خانه بنشینی فکر کنی

وَ برایش بنویسی !

گاهی وقت‌ها...

آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را

ندارد!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

نیلوفرت قد کشیده ...

http://season-rainy.persiangig.com/akse-ghaleb/LARGE_nightmelody-com-0460.jpg

دستش به پنجره می رسد!

پنجره را می گیرد  و ،

خودش را   به زور

بالا   می‌کشد

بعد به عکس تو   زُل می زند  و ،

بغض می‌کند.

بیا دیگر!

نیلوفرت قد کشیده ...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

زمستانی سرد

 

 

15 (3)

کوچه ها را بادانه های برف
آذین می بندد
زمستانی سرد سرد
حجم سرما!
ضربان قلب هوا را میشمارد
و من به دری تکیه داده ام
که زنگوله های یخ
آنرا پوششی دوباره داده اند.
آیا برای دوباره روییدن
بهار می آید؟؟؟ ...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

غول دلخوری

دلخوری !

سکوت کرده ای !

جغد غصه در دل تو آشیانه کرده است.

از کنار من ،

بی سلام و حرف  و خنده  و نگاه

میروی و آه میکشی !

میکشد مرا

ان کدورتی     که در دل تو لانه کرده است

نازنین

 قسم به دوستی

 قفل دلخوری بدون حرف وگفت و گو

وا نمیشود

پاک و کوچک است قلب تو

غول قهر و دلخوری

در دل تو جا نمیشود

خوب من

بس کن این سکوت بی نتیجه را

فرصتی بده برای گفت و گو

 دست کم به من که میرسی

ناسزا بگو !

[ ۱۳٩٢/۱٠/٥ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

نگرانم!

kkp_8900_web_by_kostaskappa-d6xfgcs

نگرانم!

پاییز    دارد   به   نارنج‌  ها   می‌رسد

اگر   نیایی  ،   تمامِ   باغ

دِق   می‌کند !

[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

میترسم !

23 (2)

من

از وقتهایی که نیستی ...

میترسم !

و از وقتهایی که هستی ...

بیشتر میترسم !

نیستی ،

میترسم رفته باشی  ،

نیایی ...

وقتی که هستی  ،

میترسم بروی ...

برای همیشه بروی !!

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

دوست دارم گریه با لبخند را

 

در کتاب چار فصل زندگی


صفحه ها پشت سر هم می روند


هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند


لحظه ها با شادی و غم می روند


آفتاب و ماه یک خط در میان


گاه پیدا گاه پنهان می شوند


شادی و غم نیز هر یک لحظه ای


بر سر این سفره مهمان می شوند


گاه اوج خنده ی ما گریه است


گاه اوج گریه ی ما خنده است


گریه دل را آبیاری می کند


خنده یعنی این که دل ها زنده است


زندگی ترکیب شادی با غم است


دوست می دارم من این پیوند را


گرچه می گویند :شادی بهتر است


دوست دارم گریه با لبخند را

[ ۱۳٩٢/٩/٦ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته  بودند

زودتر از تو ، ناگفته ها  را

با  زبان نگه گفته بودند.

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی !

می رهیدی !

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی ،

میکشیدی ...

آخرین بار ،

آخرین بار

آخرین لحظه ی  تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو ؟

کیستی تو ؟

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

مرغ باران میکشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ ... 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه در نجوای خاموش است عابر:

- خانه ام، افسوس!

بی چراغ وآتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

[ ۱۳٩٢/۸/٦ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

سرود کوه

بسوی کوه

بسوی قله های باشکوه

بسوی آبی سپهر

به راه زر نشان مهر

چو آرزوی ما

هوا

خوش است و پاک

به روی قله ها

تن از غبار

تیرگی رها

برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه بر فراز…

همیشه سرفراز…

[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

خدا را دیدم

نیم ساعت پیش،

خدا را دیدم

که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان

در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،

آواز که خواند تازه فهمیدم

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام.

 

[ ۱۳٩٢/٧/۳ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

سحرها همیشه ...

دوخورشیدزرد

می دمیدازبلندای بام ،

برآن پرده روشن لاجورد  ،

چوازبام ایوان میافراخت قد

چوازلای پیچک میافروخت چشم

به گنجشکها درمیافکندهول

زپروانه ها برمیانگیخت گرد

سبک مخملی بودهنگام مهر

گران آتشی بودهنگام خشم ،

هم آهنگ باد  ،

به وقت گریز   !

همانندبرق  ،

به گاه نبرد   !

پلنگی که ناگه فرومی جهید  ،

چوآوارازآٍمان بر درخت !

کنون پیش پایم فتادهست زار

شکسته ست سخت

دوخورشیدزردش به حال غروب

نگاههش گلی زیرپای تگرگ

تنش گوییاازبلندای بام

فروجسته

اما نه روی شکار

که درکام مرگ

سحرهاهنوز

سحرهاهمیشه

دوخورشیدزرد

برآن پرده لاجورد ...

[ ۱۳٩٢/٦/٢٤ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

هرگز

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو بمن گفتی :

هرگز، هرگز!

پاسخی سخت و درشت

و مرا این غصه ی     این

   هرگز..

کشت...!

[ ۱۳٩٢/٦/۱٦ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

نغمه ی درد

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی تو اَم به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی ست ؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی ست ؟

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه ... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

 

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

شکوه روشنایی

alone-girl-in-rain-sea-sunset-snowfall

افق تاریک ...

دنیاتنگ ...

نومیدی توان فرساست ...

میدانم !

ولیکن رهسپردن درسیاهی

روبه سوی روشنی زیباست .

میدانی ؟

به شوق نوردرظلمت قدم بردار

به این غمهای جان آزاردل مسپار.

که مرغان گلستان زاد ،

که سرشارندازآوازآزادی

نمیدانندهرگزلذت وذوق رهایی را .

ورعنایان تن درتور پرورده

نمیداننددرپایان تاریکی شکو ه روشنایی را ...

[ ۱۳٩٢/٥/٢٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

تمام

kevin-hart-night-love-letters

 

شب آمد ، روزگار دل تمام است !

به دستت ، اختیار دل تمام است !

من از چشم تو خواندم روز آغاز

که با این عشق ، کار دل تمام است !

[ ۱۳٩٢/٤/٢۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

تولد


        سلام و تشکر از همه ی دوستانی که این 2 سال با محبتاشون من و وبلاگ تا بی نهایت “ رو شرمنده ی خودشون کردن          


 

و اینم واسه تولد خودم که 21 تیره 

[ ۱۳٩٢/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

در انتهای هر سفر

در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل

در آخرین سفر
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است

گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟

[ ۱۳٩٢/٤/٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

یاد و کنار

روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد:
در کنار تو می گذشت ایکاش !

[ ۱۳٩٢/٤/۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

بازگشت

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل

شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق

من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای

آمد مگر که باز در این ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آهی از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از سر حسرت که : این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

[ ۱۳٩٢/۳/٢٦ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

معتاد

 

در تـــــو

هــــزار مزرعـــه خشـــخاش تازه است.

آدم

به چشم های تو معتاد می شود...

[ ۱۳٩٢/۳/۱٧ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

ای کاش می‌توانستند!

 

ای کاش می‌توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتی با نان خشکشان...

و کاردهایشان را

جز از برای قسمت کردن

بیرون نیاورند...

[ ۱۳٩٢/۳/٧ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

عشق جایش تنگ است!

نامه ای در جیبم...

                و گلی در مشتم...

                        غصه ای دارم با نی لبکی...

سر کوهی گر نیست...

               ته چاهی بدهید...

                       تا برای دل خود بنوازم...

عشق جایش تنگ است!

[ ۱۳٩٢/٢/۳۱ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

می شود باران ببارد ؟

می شود باران ببارد ؟

همین امشب !

قول می دهم فقط قطره های پاکش را بغل کنم !

و بی هیچ اشکی دستهایش را بگیرم

قول می دهم

فقط بویش را حس کنم !

اصلا اگر ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم

قول می دهم برایش شعر نگویم

فقط... می شود ؟

امشب.... ؟

خدایا

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی گرفته ...

[ ۱۳٩٢/۱/٩ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

نبودن تو...

همه‌چیز از نبودن تو حکایت می‌کند

به جز دلم که همچون دانه ‌ای در تاریکی خاک

در انتظار بهار می‌تپد...

تو بر می‌گردی می‌دانم ...

آنتوان دوسنت اگزوپری

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

بفرمایید!

بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»‌های ما

نمی‌دانم کجایی یا که‌ای! آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر شود ، امروز

همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما

[ ۱۳٩۱/۱٢/٤ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

شبنم و چراغ

باز از یک نگاه گرم تو یافت

همه ذرات جان من هیجان

همه تن بودم ، ای خدا ، همه تن

همه جان گشتم ، ای خدا همه جان

چشم تو این سیا ه افسونکار

بسته با صد فریب راهم را

جز نگاهت پناهگاهم نیست

کز تو پنهان کنم نگاهم را

چشم تو چشمه ی شراب من است

هر نفس مست ازین شرابم کن

تشنه ام تشنه ام شراب شراب

می بده می بده خرابم کن

بی تو در این غروب خلوت و کور

من و یاد تو عالمی داریم

چشمت آیینه دار اشک من است

با چراغی و شبنمی داریم

بال در بال هم پرستو ها

پر کشیده به آسمان بلند

همه چون عشق ما به هم لبخند

همه چون جان ما به هم پیوند

پیش چشمت خطاست شعر قشنگ

چشمت از شعر من قشنگتر است

من چه گویم که در پسند اید

دلم از این غروب تنگ تر است

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

تو را دوست می‌دارم

طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی‌کند
کلمات انتظار می‌کشند

من با تو تنها نیستم ،

هیچ‌ کس با هیچ‌ کس تنها نیست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...

طرف ما شب نیست
چخماق‌ ها کنار فتیله بی‌ طاقتند

خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو ، شعر روشن صیقل می‌خورد
من تو را دوست می‌دارم،

و شب از ظلمت خود وحشت می‌کند..

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

سایه ی هما

به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد

ز آشنا نفس آشنا دریغ نکرد

چو غنچه تنگ دلی هرگزش مباد آن گل

که بوی خوش ز نسیم صبا دریغ نکرد

صفای آیینه ی روی آن پری وش باد

که با شکسته دلان از صفا دریغ نکرد

جفا ز بخت بد خویش می کشم من زار

وگرنه یار به من از وفا دریغ نکرد

حبیب من چه بهشتی طبیب مشفق بود

که دید درد مرا و دوا دریغ نکرد

همیشه بر سر او سایبان دولت باد

که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد

چه بخت بود که آن سر کشیده سرو بلند

ز آب دیده ی من خاک پا دریغ نکرد

بر آستان نظر اشک پرده دار دل است

بیا که دیده ی من از تو جا دریغ نکرد

از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز

که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

پرواز با خورشید

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله پر برف

آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آیینه جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ، من همه اویم

او روشنی و گرمی بازار وجود است

درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست

او یک سر آسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هر دو در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده جان محو تماشای بهاریم

ما آتش افتاده به نیزار ملا لیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

گل خشکیده

بر نگه سرد من به گرمی خورشید

می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه این چشمه ام ، چه سود ، خدا را

شبنم جان مرا ، نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی

از تو در این گوشه یادگار ندارم !

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم

یک نفس از دست غم قرار ندارم

این گل زیبا بهای هستی من بود

گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گوشه ی تنها چه اشک ها فشاندم

وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده شرح حال دلم بود

از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟

جز به تو از سوز عشق با که بنالم

جز به تو درمان درد از که بجویم؟

من دگر آن نسیتم ، به خویش مخوانم

من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم

مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است

دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه پر درد

چشم خدا بین من به روی تو باز است .

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است،

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور  یا نزدیک ؟

مسیحای جوان مرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است ...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ،دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ،همان بیرنگ بیرنگم ،

بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم .

حریفا !میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

تگرگی  نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ،صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ،سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ،سرها در گریبان ،دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین ،

درختان اسکلت های بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٤ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

تنها یی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست    

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : د ر میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

[ ۱۳٩۱/٩/۱٧ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

رویای قشنگ آب

با مشک تو رودخانه تطهیر شده

رویای قشنگ آب تعبیر شده

تا مشت به مشت آب برمی داری

در دست تو قرص ماه تکثیر شده

دلخسته و بی قرار برمی گردد

در هاله ای از غبار برمی گردد

دلهای زنان و کودکان می لرزد

چون اسب تو بی سوا ر برمی گردد

معشوق، علی اکبری می طلبد

گاهی بدن و گاه سری می طلبد

تقویم پر از فرصت عاشورایی ست

هر روز حسین(ع) یاوری می طلبد

هر سال برای تو سیه می پوشیم

در دسته ی عاشقان علم بر دوشیم

ما، بعد هزار و چارصد سال هنوز

با یاد لب تو آب را می نوشیم

غمی سنگین مرا در بر گرفته

دلم سمت ضریحت پر گرفته

محرم می رو د اما دل من

دوباره نوحه را از سر گرفته

با مشک تو رودخانه تطهیر شده

رویای قشنگ آب تعبیر شده

تا مشت به مشت آب برمی داری

در دست تو قرص ماه تکثیر شده

هر گاه عطش آمد و بی تاب شدم

با جرعه ای از مشک تو سیراب شدم

از شرم و خجالت دو دستت اما

مانند تمام رودها،آب شدم

پیش از تو کسی خبر ز مهتاب نداد

یک لحظه مرا رهایی از خواب نداد

وقتی که تمام دشت له له می زد

غیر از تو کسی به تشنه ها آب نداد

یک اسب میان خیمه ها پیدا شد

در سینه ی دشت شیونی برپا شد

بغضی که نهفته در قلم موی تو بود

بر بوم چکید و عصر عاشورا شد

تو می خواهی پر از اخلاص باشی

نگهبان حریم یاس باشی

اگر یار حسینی، می توانی،

برای تشنه ها عباس باشی؟!

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

غروب پاییز

دلم خون شد از این افسرده پاییز

از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی سخت محنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

شرنگ افزای رنج زندگانی ست

غم او چون غم من جاودانی ست

افق در موج اشک و خون نشسته

شرابش ریخته جامش شکسته

گل و گلزار را چین بر جبین است

نگاه گل نگاه واپسین است

پرستوهایی وحشی بال در بال

امید مبهمی را کرده دنبال

نه در خورشید نور زندگانی

نه در مهتاب شور شادمانی

فلق ها خنده بر لب فسرده

شفق ها عقده در هم فشرده

کلاغان می خروشند از سر کاج

که شد گلزارها تاراج تاراج

درختان در پناه هم خزیده

ز روی بامها گردن کشیده

خورد گل سیلی از باد غضبناک

به هر سیلی گلی افتاده بر خاک

چمن را لرزه ها در تار و پود است

رخ مریم ز سیلی ها کبود است

گلستان خرمی از یاد برده

به هر جا برگ گل را باد برده

نشان مرگ در گرد و غبار است

حدیث غم نوای آبشار است

چو بینم کودکان بینوا را

که می بندند راه اغنیا را

مگر یابند با صد ناله نانی

در این سرمای جان فرسا مکانی

سری بالا کنم از سینه کوه

دلم کوه غم و دریای اندوه

آهم می شکافد آسمان را

مگر جوید نشان بی نشان را

به دامانش درآویزد به زاری

بنالد زینهمه بی برگ و باری

حدیث تلخ اینان باز گوید

کلید این معما باز جوید

چه گویم بغض می گیرد گلویم

اگر با او نگویم با که بگویم

فرود آید نگاه از نیمه راه

که دست وصل کوتاهست کوتاه

نهیب تند بادی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلاخیز

بسختی می خروشم های باران

چه می خواهی ز ما بی برگ و باران

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

شد این ویرانه ویران تر چه حاصل

پریشان شد پریشان تر چه حاصل

تو که جان می دهی بر دانه در خاک

غبار از چهر گل ها می کنی  پاک

غم دل های ما را شستشو کن

برای ما سعادت آرزو کن

[ ۱۳٩۱/۸/٢٤ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

چشم هایت…

چشم هایت…

بی رحمانه از من عبور می کند و هیچ نمی داند،

در پس هجوم وحشیانه اش،چه خرابه ای جا مانده است

تمام نگاه های تو،

روحم را گمراه می کند،

لرزه به اندامم می اندازد،

از هر چه هست دورم می کند

نابودم می کند!

و تو نمی دانی…

تا یادم هست گناهکارم

واین تکرار می شود…

تو پلی شده ای،که خودت نمی دانی

سال ها هست،که از پانزده سالگی ام می گذرد

از زمانی که گناهان من،به چشم خالق تو می آید

و من هنوز،

از چشم های تو نهراسیده ام…

و تو هنوز هم نمی دانی.

پلی به سوی جهنم زده ام،

چه آسان کرده ای مسیر را

از روی چشمهایت عبور می کنم

شتابان می روم…

و این را دوست دارم.

ولی کاش می دانستی…

حتما خدا مرا می بخشد،او تنها خالق پل نیست!

او مراهم،

عابر آفریده است…

[ ۱۳٩۱/۸/٢٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

خسته

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر آه و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... آزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار، خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس آه… بسیار خسته ام

[ ۱۳٩۱/۸/۱۳ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

دلتنگی

دلتنگی چه حس بدی است....

تنهایی چه حس بدی است

کاش...

پاره ای ابر میشدم

دلم مهربانی می بارید...

کاش نگاهم شرار نور میشد

آشتی میدادش

و...

که دوست داشتن چه کلام کاملی است

و...

من...

چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!

[ ۱۳٩۱/۸/۳ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

مگو او وفا نداشت

رفتم ،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم ،مگو،مگوکه چرا رفت؟،ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

من از دو چشم روشن گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پریشان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

[ ۱۳٩۱/٧/٢٦ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام ،شب خاموش، راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

و گر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه ،لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام ،شب خاموش ،راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

[ ۱۳٩۱/٧/۱٢ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

خنده ی غم آلود

چون باد می روی و به خاکم فکنده ای

آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای

حس و هنر به هیچ، ز عشق بهشتی ام

شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ا ی؟

اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم

مرگم به لب نهاده ، غم آلود خنده ای

بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست

کز دست کودکی بربایی پرنده ای

بگذشتی و ز خرمن دل ، شعله سرکشید

آنگه شناختم که تو برق جهنده ای

بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت

جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده ای

[ ۱۳٩۱/٧/٧ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

خون بها

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست

صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

این باد خوش نفس به مراد تو می وزد

رقص درخت و عشو ه ی گل در هوای توست

شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟

کان آفتاب سایه شکن در سرای توست

خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد

این جست و جو که در قدم رهگشای توست

ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش

یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست

دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد

کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست

پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز

هر سو گذار قافله های صدای توست

از آفتاب گرمی دست تو می چشم

برخیز کاین بهار گل افشان برای توست

با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

[ ۱۳٩۱/٦/٢۸ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

با این همه

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست..

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!

[ ۱۳٩۱/٦/۱٧ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

امشب کنار پنجره ، تنها نشسته ام

امشب کنار پنجره ، تنها نشسته ام

تنها تر از همیشه در اینجا نشسته ام

دور از منی و یاد عزیز تو با من است

دور از تو با خیال تو تنها نشسته ام

با یاد حرف های تو در من ترانه ای است

با ساز این ترانه به نجوا نشسته ام

باغ است و تازیانه توفان و مرگ برگ

با دسته بسته من به تماشا نشسته ام

تاریکی و تباهی ، بیداد می کند!

چون مرغ حق در این شب یلدا نشسته ام

ماه و ستارگان را ، دستی ربود و برد

من سوگوار این همه یغما نشسته ام

ای شب ! مپای دیر ، رها کن مرا که من

بیدارم و به خاطر فردا نشسته ام

[ ۱۳٩۱/٦/۸ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز

چادر نیلوفری رنگ غروب

تک درختی خشک در پهنای دشت

تشنه می ماند در این تنگ غروب

از کبود آسمان های روشنی

می گریزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله سرخ شفق

می چکد از ابرها باران نور

می گشاید دود شب آغوش خویش

زندگی را تنگ می گیرد به بر

باد وحشی می دود در کوچه ها

تیرگی سر می شکد از بام و در

شهر می خوابد به لالای سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده مهتاب را

ماه می ریزد درون جام شب

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

می رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر

شاعری می ماند و شامی سیاه

دردل تاریک این شب های سرد

ای امید نا امیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من

[ ۱۳٩۱/٦/۳ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

در دست گلی دارم...

در دست گلی دارم ،این بار که می آیم

کان را به تو بسپارم، این بار که می آیم

دربسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را

در دست تو بسپارم ، این بار که می آیم

هم هرکس وهم هر چیز ، جز عشق تو پالوده ست

از صفحه پندارم ،این بار که می آیم

خواهی اگرم سنجی ، می سنج که جز مهرت

از هر چه سبکبارم ، این بار که می آیم

سقفم ندهی باری ،جایی بسپار ، آری

در سایه دیوارم ، این بار که می آیم

باور کن از آن تصویر، آن خستگی ، آن تخدیر

بیزارم و بیزارم ، این بار که می آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا

یک سینه سخن دارم ، این بار که می آیم

حسین منزوی

[ ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

هزار زخم در این سینه هست و مرهم نیست

 

 

کسی به فکر من و دردهای مبهم نیست

هزار زخم در این سینه هست و مرهم نیست

بدون شرم به آیینه پشت خواهم کرد

که چشم آینه ـ حتّی ـ به عشق محرم نیست

ببین به خاطر چشمان تو رها شده ام

به برزخی که برایم کم از جهنّم نیست

ولی گلایه ندارم از این که برزخی ام

که گفته است که در برزخ آب زمزم نیست

همیشه آدم و اندیشه، دیدن حواست

نه اینکه حوا در انتظار آدم نیست

بدون بودن تو طرح باغ پوسیده است

پشت پنجره گلدان غرق گل هم نیست

بمان کنار دلم فرصت زمستان را

که با وجود حضور تو هیچ سردم نیست

نگاه کن به من و خواهش زلال و

سپس به دفتری که در آن عاشقانه ها کم نیست

همیشه شعر مرا عاشقانه زمزمه کن

که عاشقانه تر از شعر من در عالم نیست

به قدر وسع خودم عشق در دلم دارم

مرا ببخش اگر نان و گل فراهم نیست

[ ۱۳٩۱/٥/٢۳ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

همسفرعشق

تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است

رسوایی و حیرانی ،حیرانی و رسوایی

تو آتش و من دودم ، دریا تو و من رودم

هر چند محال اما، چیزی ست تماشایی

چندی ست که پیوندی ست پیوند خوشایندی ست

بین تو و آینه ، آینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ، می آیم و می آیی

با گردش چشمانت افتاده به میدانت

انبوه شهیدانت ،تا باز چه فرمایی

بی ساحل آغوشت آغوش سحر پوشت

چندی ست که طوفانی ست ،این دیده دریایی

سهیل محمودی

 

[ ۱۳٩۱/٥/۱٦ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

تاسیان(دلتنگی)

خانه دل تنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ...

و شب از شب پر شد.

من به خود گفتم یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت...

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد...

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟!

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را!

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

آه...

ای واژه ی شوم

خو نکردست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم ...

آه...

هوشنگ ابتهاج

[ ۱۳٩۱/٥/٩ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

دلبر

مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من

کوبی زمین من به سر آسمان من

درمان نخواستم ز تو ، من درد خواستم

یک درد ماندگار !بلایت به جان من

می سوزم از تبی که دماسنج عشق را

از هرم خود گداخته به زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله کن

آه ای طبیب درد فروش جوان من

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را

تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتی : غریب شهر منی ، این چه غربت است

کاین شهر از تو می شنود داستان من

خاکستری است شهر من آری و من در آن

آن مجمری که آتش زرتشت از آن من

زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این

با تو شود تمام جهان ، اصفهان من

حسین منزوی

[ ۱۳٩۱/٥/۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

بی تو...

ای بی تو دل تنگم بازیچه ی طوفان ها

چشمان تب آلودم باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من:مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم،آمیخته ی مردم

تا گم شود از خود گم در جمع پریشان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

هر بارش رگباری بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه ای غمبار ، تکرار من است انگار

تنهایی فواره در خالی میدان ها

در بستر مسدودم با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم در جاری انسان ها

در یاب مرا ای دوست ، ای دست رهاننده

تا تخته برم بیرون از ورطه ی طوفان ها

حسین منزوی

[ ۱۳٩۱/٤/٢٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

توﻟ---ﯾﮑ--ﺳﺍﻟﮕﻱ-ﺩ

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
«دوستی » نیز گلی ست؛مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد.
جان این ساقه نازک را
- دانسته- بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست ،از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،دانه هایی ست که می افشانیم.
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیم اش « مهر » است .
گر بدان گونه که با یست به بار آید ،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس.
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،

عطر جان پرور عشق ،

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز، دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان ،خرج می باید کرد
رنج می باید برد،دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد،با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را ،بفشاریم به مهر، جان دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری ،بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو! ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان ،گل باران باد.

فریدون مشیری

توﻟ---ﯾﮑ--ﺳﺍﻟﮕﻱ-ﺩ

 

ﺑﻔﺭﻣﺍﻳ---ﺷﻳﺮﻴﻧﻯ----ﻳﺪ

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٥ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

جادوی بی اثر

پر کن پیاله را

کین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

این جامها که در پی هم می شود تهی

در یای آتش است که ریزم به کام خیش

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

من با سمند سرکش و جادویی شراب!

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز اندیشه های مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی ،

با اینکه ناله می کشم از دل که:آب...آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...

فریدون مشیری

[ ۱۳٩۱/٤/۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

قشنگ یعنی چه؟

 

قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن....

سهراب سپهری

[ ۱۳٩۱/٤/٢ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

همواره تویی

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خوانم از لایتناهی

آوای تو می آوردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو، به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه ی مهر تو ، چو ماهی

وین شعله که با هم نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سر خوش از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی ، هر چه تو گویی و تو خواهی

فریدون مشیری

[ ۱۳٩۱/۳/۱٢ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

شیشه های بی قراری

 

با تیر و کمان غـرورت

سنگ میـزنی

بـر شیشه های بی قـراریم

زنگ خاطراتم را میزنی و فرار میکنی

فرصتی نیست ، فرار نکن

معنی این شیطنت ها را بگو

این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد

سراغش را نگیر ، پس نمیدهم

به جریمه ی زنگ هایی که زدی و فرار کردی...!

 

[ ۱۳٩۱/۳/٥ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

دیدم که هنوز عاشقم آه...

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه...

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

حس بودن

حس بودنت در دور دست ها

به من شوق زندگی می بخشد...

اما دوریت..

اینجا...

همین جا...

در همین نزدیکی...

آزارم می دهد...

تو...

کجای زندگی من هستی

که با تلنگری آرام

و با

چشمکی

آشوبم می کنی؟...

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

مادر

و اما تو!

ای مادر!
ای مادر!
هوا
همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد
و هنگامی که تو می خندی
صاف تر می شود...

دلتنگی برای من تمامی ندارد !
فرقی هم ندارد
جز در مقیاس اندازه و نوع
وقتی هستی یک جور
و وقتی نیستی هم ؛ کمی بیشتر !
من همیشه دلتنگ توام ...

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

در زلال شب

 

شب ، آن چنان زلال ، که می شد ستاره چید!

دستم به هر ستاره که می خواست رسید !

نه از فراز بام ،که از پای بوته ها

                                                                                    می شد تو را در آینه ی هر ستاره دید !

در بی کران دشت ، در نیمه های شب

                                                                                                                                                      جز من که با خیال تو می گشتم

جز من که در کنار تو ، می سوختم غریب !

تنها ستاره بود که می سوخت.

تنها نسیم بود که می گشت.

فریدون مشیری

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

افق روشن

 روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف ، دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جست و جوی قافیه

نبرم.

روزی که هر لب ترانه ئیست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ئیست

و قلب

برای زندگی بس است.

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

شاملو

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

بمان که ماندنت را...

آمدنت را خوب یادم نیست

بی صدا آمدی

بی آنکه من بدانم...

بی اجازه ماندی

بی آنکه من بخواهم...

اما اکنون که ذره ذره ی

وجودم

ماندنت را تمنا میکند

قصد سفر داری؟

ای مهمان ناخوانده در قلبم

بمان...

بمان که ماندنت را سخت دوست دارم...

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

آفاق پریشانی

وقتی نسیم صبحگاهان – مست –

                                                       گل های باغ گیسوانت را

                                افشاند و

                                                                                پرپر کرد و

                                                                                                                                      پرپر کرد و

                                                                                                                                                                                                     پرپر کرد؛

                                                                                                                   بر روی پیشانی .

من نیز ، در آیینه ی چشم تو می دیدم

                                                                                                                                    پرواز روحم را

                                                                                                                                                                                               در آفاق پریشانی...

فریدون مشیری


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیــــم.

دستهامان خالی ..

دلهامان پر ..

گفتگوهامان مثلآ یعنی ما .

کاش می دانستیم هیـــچ پروانه ای

پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.

از خانه که می آیی؛

یک دستمال سفید،

پاکتی سیگار،

گزین شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور ....

احتمال گریستن ما بسیار است !

سید علی صالحی

[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ فرشته ... ]

شاید محال نیست

آن کس که درد عشق بداند، اشکی بر این سخن بفشاند:

این سان که ذره های دل بی قرارمن

سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

روزی غبار ما را ،آشفته پوی باد ؛

در دوردست دشتی از دیده ها نهان ،

بر برگ ارغوانی،- پیچیده با خزان –

یا پای جویباری ،- چون اشک ما روان -؛ پهلوی یکدیگر بنشاند!

ما را به یکدیگر برساند!

فریدون مشیری" "

[ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

باران

 

تنها باشی...

روز تعطیل باشد...

غروب باشد...

باران هم ببارد...

احساس میکنی...

بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی...

[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

حبس ابد

چه خوش خیال بودم ...

که همیشه فکرمی کردم در قلب تو محکومم ...

به حبس ابد!!!

به یکباره جا خوردم ...

وقتی زندان بان به یکباره بر سرم فریاد زد...

...هی ...

تو...

آزادی !...

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!!!

[ ۱۳٩۱/۱/۱۱ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

تحویل بهار

داره حسی تو من بیدار میشه

جهان هم مثل من بی کار میشه

مثل روزای اول هول میشم

دوباره قصه مون تکرار میشه

چقد گفتم نرو بی عشق سخته

منو تا زنده ای یادت نمیره

تو سرگرم کسی بودی که میخواست

شده یک شب تو رو از من بگیره

دعا کردم دلت ترسش بریزه

به من نزدیک تر شه گرم تر شه

دعا کردم کسی حتی نتونه

از احساسی که دارم با خبر شه

میخوام باور کنم تا آخر عمر

کنارت سال ها تحویل میشه

جهان با عشق ما آغاز میشه

جهان بی عشق ما تعطیل میشه

خدا را شکر باز عاشق شدی تو

خدا را شکر من پای تو موندم

جواب اون همه حرفای تلخو

من از چشم پشیمون تو خوندم

اگه چشمامو جدی تر بگیری

بفهمی من یه ساله صبر کردم

بهارو زودتر تحویل میدی

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

تنهای شب

کلبه ای می سازم ...

پشت تنهایی شب

زیر این سقف سیاه

که به زیبایی دل تنهای تو باشد

پنجره هایش از عشق

سقفش از عطر بهار

رنگ دیوار اتاقش گل یاس

عکس لبخند تو را می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هر صبح اقاقی ها را

از تو سرشار کنم

همه ی دلخوشی ام بودن توست

وچراغ شب تنهایی من

نور چشمان تو است

کاشکی در سبد احساسم

شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سربزند

تو به من نزدیکی و خودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم

در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبید...

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

دلتنگی

دلتنگی برای من تمامی ندارد !
فرقی هم ندارد
جز در مقیاس اندازه و نوع
وقتی هستی یک جور
و وقتی نیستی هم ؛ کمی بیشتر !
من همیشه دلتنگ توام...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

حوا

وقتی کمی دورتر

تمامی جهان این است

که حوا به آدم سیب می دهد...

همین نزدیکی

هنوز گناه این است

که در آغوش تو آرام گیرم...

و بگویم چه خسته ام

از شنیدن جنگل که

تبر...

تبر...

می میرد...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

خاطره

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم...

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

29 بهمن تا 5 اسفند هفته ی عشاق ایرانی (سپندارمزد) برتمام عاشقان شاد و مبارک باد...

برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت...

پنجم  اسفندماه ٬ «روز مهندس» بر شما مهندسین عزیز مبارک باد...

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

گفتی...

 

گفتی : بمان ، می خواستم اما نمی شد
گفتی : بخوان ، بغض گلویم وا نمی شد
گفتم  که : می ترسم من از سحر نگاهت
گفتی : نترس ای خوب من ، اما نمی شد
گفتی : نگاهم کن  -  ببین  -  آهسته دیدم
راهی نبود از مرز می شد  تا  نمی شد
دست دلم پیش تو رو شد آه ، ای عشق
راز نگاهم  کاشکی  افشا  نمی شد
در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در حجم عقلم جا نمی شد
می خواستم  ناگفته هایم  را  بگویم
یا بغض می آمد سراغم ، یا نمی شد
گفتی که : تا فردا خداحافظ  ولی ، آه
آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد ؟

سیدعباس سجادی

[ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

امام حسین (ع)

 

 

به جنون می کشدم آیه ی روحانی عشق

ای خوشا عشق و غم عشق و پریشانی عشق

پیشه ام چیست کی ام ؟ ، یا ز کجا آمده ام ؟

گوش کن مکتبی ام طفل دبستانی عشق

گر خدا خواست دهد جنت و رضوان گویم

به دو عالم ندهم سر به گریبانی عشق

گر کند یک نظرم حضرت عباس علی

می کنم با نگهم کار سلیمانی عشق

گر چه من خانه بدوشم به جهان ، باکی نیست

نفروشم به خدا بی سرو سامانی عشق

گر چه خوانند مرا عاشق و دیوانه ی او

روز محشر شودم نوبت سلطانی عشق

می زنم تیغ به سر می کُشم آخر خود را

تا بگویند شده کشته و قربانی عشق

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

بر سر خوان حسینیم و به مهمانی عشق

سید امیرحسین میر حسینی

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

جای من خالی‌ست

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

[ ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

مهر علی و زهرا(ع)

باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش

زهره نور و غزل به گُل نشسته خنده‌هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دِلشُ

صدای پای فرشته‌ها میاد یواش یواش

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره

رو بوم کعبه ربّنا نفس نفس می‌باره

اگه که سبزه فدک ، اگه می‌چرخه فلک

اگه خدا نسمیشُ ، سپرده به قاصدک 

بهونه تمومشون مهر “علی “و “زهرا”ست

ترانه‌ها ترانه‌ها اوّل عشق همین جاست

بهونه تمومشون مهر “علی” و “زهرا”ست

ترانه‌ها ترانه‌ها آخر عشق همین جاست

[ ۱۳٩٠/۸/٦ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]

دوست داشتن

 

بوی خوش دوست داشتن ,مشام"بودن"م را پر کرد و هوای 

دوست داشتن,فضای خالی جانم را سرشار کرد.

 

 آنچه دو روح خویشاوند را,در غربت این آسمان و زمین بی درد,دردمند 

می دارد و نیازمند بی تاب یکدیگر می سازد, 

دوست داشتن است. 

 

به من آموختی که عشق فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن 

دوست داشتن است. 

 

عشق, لذت جستن است و دوست داشتن,پناه جستن. 

 

عشق, مامور تن است و دوست داشتن, 

پیغمبر روح. 

 

عشق, اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن,آزادی از 

جبر مزاج. 

 

دوست داشتن, تشنگی محو شدن در دوست است. 

 

عشق تنها با بیم وامید و تزلزل و اضطراب و"دیدار و پرهیز", 

زنده و نیرومند می ماند.

 

دوست داشتن, در اوج معراجش,از سر حد عقل فراتر می رود 

و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود 

به قله ی بلند اشراق می برد. 

 

دوست داشتن,در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند 

وبر آشیانه ی بلندش,روز وروزگار را 

دستی نیست. 

 

دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. 

دکتر علی شریعتی

 

تقدیم به همه دوستای عزیز و دوست داشتنی من(مریم)

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فرشته ... ]